در آينه دوباره نمايان شد:
با ابر گيسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ «اناالحق»
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندي؟
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنههاي پير
از مردهات هنوز
پرهيز ميكنند.
نام ترا، به رمز
رندان سينهچاك نشابور
در لحظههاي مستي - مستي و راستي -
آهسته زير لب
تكرار ميكنند.
وقتي تو، روي چوبهي دارت،
خموش و مات
بودي، ما
انبوه كركسان تماشا،
با شحنههاي مامور:
مامورهاي معذور، همسان و همسكوت مانديم.
خاكستر ترا
باد سحرگهان
هر جا كه برد،
مردي ز خاك روييد.
در كوچهباغهاي نشابور،
مستان نيمشب، به ترنم
آوازهاي سرخ ترا
باز
ترجيعوار زمزمه كردند.
نامت هنوز ورد زبانهاست.
محمدرضا شفيعي کدکنی
(1348، تهران)
+ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 16:7  نیستانی
|